maktabhajghasem

مکتب حاج قاسم

maktabhajghasem

مکتب حاج قاسم

maktabhajghasem

کانون فرهنگی مکتب حاج قاسم (جهرم)

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۵۰ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

 


دریافت
مدت زمان: 4 دقیقه 9 ثانیه

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

تقدیم به همه شهدای گمنام

 

 


دریافت
مدت زمان: 54 ثانیه

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

🌹رهبر معظم انقلاب:
🔺️فاطمه‌ی زهرا (سلام ‌الله‌ علیها) یک زن اسلامی است،زنِ در بالاترین طراز زن اسلامی،یعنی در حدّ یک رهبر،امّا همین زنی که از لحاظ فضایل و مناقب و حدّ وجودی میتوانست پیغمبر باشد،همین زن مادری میکند،همسری میکند،خانه‌ داری میکند؛ببینید اینها را باید فهمید.
این فریفتگان غافلِ انسان چه بگوید؟حرفهای پوچ غربی‌ها،این ‌قدر خانه ‌داری را تحقیر نکنند.معنای خانه ‌داری زن تربیت انسان است،معنایش تولید والاترین و بالاترین محصول و متاع عالم وجود است؛یعنی بشر.خانه‌داری یعنی این.
۱۳۹۵/۱۲/۲۹

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

به قلم حاج رضا آبیار

 

خداوند متعال را در گودال قتلگاه و در اوج بلا و مصیبت به همه آزادگان جهان درس داده است. از این رو رمزگشایی و معرفی کلید شخصیتی شهید خلیل ، مستلزم شناخت و آگاهی از شخصیت بی نظیر و ابعاد وجودی حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام است .

متفکرشهید علامه مرتضی مطهری در مورد کلید شخصیت امام حسین علیه السلام می گوید :

«ادعای اینکه کسی بگوید من کلید شخصیت کسی مانند علی یا حسین بن علی را بدست آورده­ام، انصافا ادعای گزافی است و من جرأت نمی­کنم چنین سخنی بگویم اما اینقدر می­توانم ادعا کنم که در حدودی که من حسین را شناخته و تاریخچه زندگی او را خوانده­ام و سخنان او را بدست آورده­ام، مطالعه کرده و خطابه­ها و نصایح و شعارهای حسین را بدست آورده­ام، می­توانم اینطو امام خمینی (ره) در تبیین این سلاح و سرمایه ارزشمند می فرمایند :

«مطمئن باشید از قدرت­ها کاری ساخته نیست. هیچ نگرانی به خود راه ندهید. شما جنود خدا هستید و پیروزید. آن­هایی که در ابتدا حرکت خودشان را شروع کردند، با طمأنینه قلبی شروع کردند و از هیچ نترسیدند. قدرت­های بزرگ از آن جهتی که در شما هست، که آن ایمان به خداست، خبر ندارند. لذا دائماً می­گویند:"ما دارای موشک هستیم". آن­ها دارای موشک هستند ولی ایمان ندارند؛ شما ایمان دارید، قلب­هایتان با مبدأ نور و قدرت پیوند خورده است؛ پیوندی نا گسستنی.»[1]

به نظر می­رسد رمزگشایی از ایمان خلیل، می­تواند راه­گشای زندگی- های امروز ما باشد. خلیل الگویی همچون حسین بن علی علیه السلام داشته که ایمان و اعتقاد به قدرت بی نهایت ر بگویم که از نظر من کلید شخصیت حسین حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، شدت است، ایستادگی است، حق پرستی است.»[2]

حماسه حسین علیه السلام مانند روح در جان خلیل دمیده شده بود و تا میتوانست ، اعمال و رفتار خود را به سیره و منش مولای خود نزدیک می نمود . شور و صلابت در بیان و گفتار او موج می زند و ایستادگی اش در میادین نبرد و در دل آتش ، زبانزد شده بود .

پیوستن به سیره و سلوک حسینی و سرمشق قراردادن سیدالشهدا علیه السلام در همه شئونات زندگی ، از خلیل مجاهدی نستوه ساخته بود. مردی که در تاریکی شبهای جبهه و سحرهای نورانی سنگر، سر به آستان خداوند متعال می گذاشت ، روزها مثل شیر بر دشمنان غرش می کرد .

شهیدحاج قاسم(فرمانده لشکر41ثارالله در دوران مقدس) که بارها در کنار خلیل و در صف اصحاب عاشورایی امام(ره) در مقابل دشمن ایستاده است، خلیل را اینگونه توصیف می­کند:

«خلیل را می­توانستم در گودال­های آتش، خوب به تماشا بنشینم. او در استان فارس و حتی در جهرم قابل شناسایی نیست، فقط در گودال آتش قابل شناسایی بود. به خدا دین­داری خلیل و علاقه او به «خلیل را می­توانستم در گودال­های آتش، خوب به تماشا بنشینم. او در استان فارس و حتی در جهرم قابل شناسایی نیست، فقط در گودال آتش قابل شناسایی بود. به خدا دین­داری خلیل و علاقه او به امام آنجا خوب ظهور می­کرد و این روزهای آخر من فکر می­کردم به واسطه­ی دعاهایش خداوند او را پذیرفت.»

 

پایگاه مقاومت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی


[1] - صحیفه نور، ج 19، ص 112.

[2] - حماسه حسینی، ج 1، ص 36، انتشارات صدرا، تهران،1378

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

خاطرات جنگ

🍂

🔻 #معجزه_انقلاب 4⃣

 

    خاطرات مهدی طحانیان 

 

     تلاش کردم بین شهدا قمقمه آبی پیدا کنم. هرچند می دانستم کار بیهوده ای است چون فرماندهان شب قبل دستور داده بودند آب برنداریم و به جایش مهمات حمل کنیم، اما با خودم گفتم، شاید کسی ملاحظه حال خودش را کرده باشد و قمقمه پرآبی پیدا کنم. 

لابه لای شهدا گشتم. اجساد پراکنده بودند. فقط بعضی جاها تعداد زیادی روی هم انباشته شده بود. شاید صد تا قمقمه دیدم اما یکی هم آب نداشت تا بتوانم کام چند مجروح را که خونریزی داشتند و مشخص بود عنقریب شهید می شوند، تازه کنم. بعضی قمقمه ها سنگین بود. خوشحال می شدم که بالاخره آب پیدا کردم اما درش را که باز می کردم میدیدم پر از خون است. این صحنه ها حالم را منقلب می کرد. مجبور بودم همه چیز را رها کنم و به راهم ادامه بدهم.

در مسیر حرکتم، خاکریز عراقی ها تمام شدنی نبود. تانکهایشان شلیک می کرد. برای اینکه از ترکش توپ و خمپاره های ما در امان باشند، بالای خاکریز نمی آمدند. گاه صدای عراقی ها را از پشت خاکریز می‌شنیدم. این برای من شرایط خوبی نبود. فکر می کردم هر چه زحمت بکشم و تلاش کنم نمی توانم از این دشت صاف بی انتها عبور کنم. به عراقی ها که نزدیک بودم خطر کمتری متوجهم بود. فقط با تیر سروکار داشتم؛ ولی هر چه از آنها فاصله ام بیشتر می شد انگار با پای خود وارد قتلگاه می‌شدم. دیواری از آتش سر راهم بود که به سلامت از آن بیرون رفتن محال بود!

تمام روز سرگردان بودم اما ناامید نبودم. حوالی ساعت های چهار و پنج شده بود و هوا هنوز گرم بود. با اینکه تمام روز را حرکت کرده بودم اما احساس ضعف و تشنگی‌ای که زمین گیرم کند، نداشتم. در آن شرایط غیر از گرمای هوا و نور خورشید که خودش تشنگی را تشدید می کرد، دود گرما و گرد و غبار انفجارها وقتی به حلقم می رسید، باعث سرفه و چسبندگی گلویم می شد و آخر سر هم مجروحانی که در مسیر پراکنده بودند و مدام آب می خواستند مرا غمگین می‌کرد.

همین طور که در حال حرکت بودم، یک دفعه از پشت سر کسی صدایم زد: «مهدی... بیا اینجا!»

 برگشتم نگاه کردم. با اینکه فاصله زیاد بود، فهمیدم «کمال رضایت»، تیربارچی دسته و همشهری‌ام است. از اینجا مطمئن بودم که بین بچه های ما فقط کمال همیشه لباس نظامی عراقی می پوشید و از کلاه و حمایل آنها استفاده می کرد. می گفت با این لباس ها راحت است، کلاه و حمایلشان هم سبک است. کمال را دوست داشتم. از آنجا که در عملیات های قبلی هم شرکت کرده بود، می‌دانستم جوان زرنگ و با تجربه ای است. طرفش رفتم، اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای مهیبی بلند شد. صدا آنقدر وحشتناک بود که فقط اراده کردم خودم را بیندازم روی زمین. بعد دیگر نفهمیدم چه شد.

احساس می کردم روی سرم گلوله می بارد. خاک، سنگ، تکه های آهن، ترکش های ریز همین طور از آسمان آوار می‌شد روی سر و بدنم. انفجار که تمام شد، یواش یواش پاهایم را تکان دادم، دستهایم را آوردم بالا و نگاه کردم. باورم نمی‌شد بلایی سرم نیامده، با خودم گفتم شاید گرمم حالی ام نیست. الان درد شروع می شود. اما نه دردی بود نه خونی و نه خراشی. 

 

 ادامه دارد....

 

پایگاه مقاومت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

خاطرات جنگ

🔻 #معجزه_انقلاب 3⃣

    

    خاطرات مهدی طحانیان 

 

     با سرعت شروع کردم به دویدن، تانک های عراقی در دشت به حرکت درآمده بودند و آتش می ریختند. منطقه ای که شب قبل آمده بودیم حالا زیر آتش بود و در دست عراقی ها. بی وقفه میدویدم.

حرفهای آن شهید مدام توی گوشم بود که گفت: «تو را اسیر می کنند... چون کوچکی از تو استفاده تبلیغاتی می کنند... نباید اسیر بشوی!» اصلا به اسارت فکر نکرده بودم.

تا به حال فقط در پیشروی ها شرکت داشتم. هیچ وقت برنگشته بودم عقب. در طول حرکت گاهی مجبور می‌شدم آهسته و نیم خیز و گاه سینه خیز بروم، گاهی در حال دو، گاه خمیده. روی زمین پر از مجروح‌هایی بود که از دیشب جا مانده بودند، بیشترشان زیر لب دعا و قرآن می خواندند. بعضی ها هم عکس امام یا خانواده و بچه هایشان را در دست داشتند و با عکس ها حرف می زدند. دلم را می‌شکستند. در مسیر حرکتم از این صحنه ها زیاد دیدم اما کنار هیچ کدامشان توقف نکردم ببینم چه می گویند. می دانستم می خواهم به هر قیمتی شده از این معرکه بیرون بروم و اسیر نشوم.

همین طور که داشتم به راه خودم می رفتم، رسیدم به تعدادی از بچه ها که زنده بودند؛ چهار پنج نفری می شدند. همه بسیجی بودند و بیشتر از نوزده سال نداشتند. ظاهرا از عقب نشینی دیشب جا مانده بودند. تشنه و گرسنه بودند و می گفتند هم حجم آتش سنگین است و هم رمق حرکت نداریم. من هم آب و غذایی نداشتم. یک جوری زمین گیر شده بودند. به من گفتند: «چیزی داری بخوریم؟» گفتم: «فقط یک تن ماهی در راه پیدا کردم و برای احتیاط نگه داشتم. تن ماهی را به آنها دادم. یکی از آنها هم چند تا دانه پسته به من داد.

همین طور که داشتم با یک نفر از آنها، که پسر نوجوانی بود، صحبت می کردم یکدفعه گفت: «آه!»

یک تیر خورد وسط پیشانی اش. بعد از اون لحظه ای نکشید که دیدم چهار نفر دیگر هم افتادند زمین. فقط یکی زنده بود و داشت روی زمین به طرف خودمان سینه خیز می رفت. او هم زود از حرکت بازماند. خودم را بالای سرش رساندم. ناله می کرد. تیر پشت ساعدش خورده بود و از طرف دیگر بیرون آمده بود و دوباره به بازویش خورده و از آن طرف بازو درآمده بود. بازویش خونریزی داشت. اسمش جمال حقیقی بود.

با چند تکه باندی که توی جیب هایم داشتم، سریع دستش را بستم شاید جلوی خونریزی را بگیرد. انگار با یک تیر دو تا تیر خورده بود!

وقتی میخواستم از او جدا شوم گفت: «نرو، صبر کن! شاید حجم آتش کمتر شود. اما بی قرار بودم و نمی خواستم اسیر بشوم

 

این داستان ادامه دارد.......

 

 

پایگاه مقاومت سرداد شهید حاج قاسم سلیمانی

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

خاطرات جنگ

🔻 #معجزه_انقلاب 2⃣

    

خاطرات مهدی طحانیان 

 

تانک های عراقی در سمت راستم تیربارهایشان شلیک می کرد. از خدا می خواستم به حرکت درنیایند. گلوله های کاتیوشا از جبهه ایران داشت جاده را زیرورو می کرد. از سمت راستم شروع شد تا رسید روبه رویم و رفت به سمت چپ. دقیق و حساب شده.

 یعنی کی بود این قدر قشنگ گرا می‌داد؟ همانطور که به زمین چسبیده بودم، عراقی ها را می دیدم که مواضعشان را رها کردند، پدافندهای ضدهوایی در اثر موج انفجار به هوا می رفت و به زمین می افتاد. عراقی ها از روی جاده فرار کردند تا جان پناهی برای خودشان پیدا کنند. 

 

گلوله کاتیوشا وقتی منفجر می شود دود سیاه و غلیظی دارد، از لطف خدا مسیر باد در جهت ما بود و دودهای ناشی از انفجار اطرافم را سریع پر کرد و استتار خوبی به وجود آورد. دیدم بهترین فرصت است، به سرعت از زمین کنده شدم و زدم به دل این دود و غباری که از شلیک گلوله های کاتیوشا در دشت پراکنده بود.

با همه توانی که در خودم احساس می کردم به جلو می دویدم. بی امان می دویدم. احساس می کردم عن‌قریب قلبم از سینه ام بیرون می زند. هنوز چیزی از دویدنم نگذشته بود که باران تیرها به طرفم باریدن گرفت. می‌دانستم عراقی ها مرا دیده اند، خودم را سریع انداختم زمین، گلوله‌ها قطع شد. گلوله ها از تیربار تانکها شلیک می شد. با همین وضعیت قدری در حال ایستاده، قدری نیم خیز و سینه خیز به حرکت خودم ادامه دادم. از پشت خاکریزی که در امتداد جاده و درست روبه روی تانک ها کشیده شده بود صدای عراقی ها را می شنیدم، انگار توی یک تله مستطیلی که فقط یک راه خروج داشت گیر کرده بودم.

در مسیر حرکتم، آن قدر روی زمین جنازه ریخته بود که مجبور می‌شدم از روی شهدا بگذرم. چاره ای نداشتم. در یکی از دفعاتی که بلند شدم و به سرعت می دویدم تا حداقل از جاده روبه روی عراقی ها فاصله بگیرم، یک دفعه شنیدم کسی مرا صدا می زند: «مهدی مهدی.» لاینقطع اسم مرا می گفت. رفتم به طرف صدا، رسیدم بالای سرش، دیدم یک نفر سر تا پا غرق در خون است؛ موهای صورتش، لباس هایش، حتی پوتین هایش پر از خون بود. نمی‌شد تشخیص بدهی چند سال دارد؟ حتی نتوانستم بشناسمش کدام یکی از بچه هاست، او مرا می شناخت، همه بدنش باندپیچی شده بود ولی از شدت خونریزی همه باندها قرمز شده بود. بریده بریده گفت: «مهدی چرا اینجوری می دوی... خودت را سبک کن.... حمایلت را باز کن... اسلحه می خواهی چه کار کنی؟ باید سبک باشی تا بتوانی راحت تر فرار کنی... فقط کلاهتو نگه دار. و همین طور که حرف می‌زد برخاستم و حمایلم را باز کردم، کوله پشتی ام را گذاشتم زمین و... او ادامه داد: «الآن گردان پاکسازی عراقی ها می آیند، آنها همه مجروحها را تیر خلاص می زنند، اگر دستشان به تو برسد اسیرت می کنند... تو کوچکی می توانند از تو استفاده تبلیغاتی بکنند. خیلی اذیتت خواهند کرد... هر جوری شده باید فرار کنی.»

با بهت به حرف های او گوش می کردم. «حالا بلند شو.. سریع فرار کن... بروا تا می توانی خودت را از اینجا دور کن» .

بدون اینکه بتوانم یک کلمه حرف بزنم بلند شدم بروم، دوباره صدایم زد و گفت: «مهدی تا نرفتی یکی از آن چفیه هایت را بینداز روی صورتم، آفتاب خیلی اذیتم می‌کندا» 

دو تا چفیه داشتم، یکی را محکم بسته بودم کمرم و حمایلم که تکان نخورد و موقع دویدن راحت باشم. همان را انداختم روی صورتش. چفیه سفیدرنگ مثل اینکه انداخته باشی اش روی آب شروع کرد به خیس شدن، در چشم به هم زدنی از خون سرخ شد. یک دفعه تکان شدیدی خورد. چفیه را زدم کنار دیدم چشم هایش به سفیدی رفته است، شهید شده بود. دلم شکست. در این شرایط او به فکر من بود!

 

ادامه در قسمت بعد..

 

 

پایگاه مقاومت سرداد شهید حاج قاسم سلیمانی

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

قسمت اول

 به قلم حاج رضا ابیار

 


باسمه تعالی
... به بهانه سالگرد « سردار بی سر، خلیل جبهه ها، سرلشکرپاسدار خلیل مطهرنیا»

 

خلیل مطهرنیا
ولادت :21مهرماه1338
شهادت:30 دیماه ماه 1365- شلمچه ،عملیات کربلای پنج
نحوه شهادت:اصابت ترکش به سر و جداشدن سر مبارک
آخرین مسئولیت : فرماندهی طرح و عملیات لشکر 33المهدی (عج)
مرقدمطهر: استان فارس،شهرستان جهرم ،گلزارشهدای فردوس

 
…درباره خلیل
خلیل در خانواده ای مذهبی و سختکوش دیده به جهان گشود . راه که افتاد، جسارت و شجاعت را در کنار ادب و متانت با هم داشت. انقلاب  و تحولات آن بستری برای ظهور ویژگی¬های بی بدیل خلیل شد. او در کوران مبارزات انقلاب و در همان سنین نوجوانی، در کنار مبارزین جهرم که آن روزها از شهرهای حکومت نظامی و پر شور انقلاب در ایران به  حساب می¬آمد، غیرت دینی و وفاداری به ارزش¬ها را در خود تقویت می¬نمود. پای درس علما بودن و کسب معارف اصیل انقلاب اسلامی، از کارهای روزمره خلیل بود . تقویت ایمان و بوجودآمدن روحیه مبارزه و حماسه و استکبار ستیزی، از دستاوردهای حضور در محضر خمینی جهرم بود.  کوچه پس کوچه های شهر، ردپای جوانی بود که مأموران رژیم را با شعارنویسی و پخش اعلامیه های انقلابی به تنگ آورده بود .
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، شهر، شاهد تولد شخصیتی بود که خداوند متعال او را از ذخایر انقلاب برای حضور در معرکه ای دیگر قرارداده بود . آغاز جنگ تحمیلی تولد شخصیت فرماندهی بود که در مدت ۶ سال حضورش در دفاع مقدس (از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۵) زبانزد بیشتر فرماندهان ارشد جنگ شده بود.ویژگی های بی بدیل خلیل، هر رزمنده و فرماندهی را مجذوب او می کرد . صفات اخلاقی ، توانمندی های فرماندهی و اداره عملیات ها ، جسارت و شجاعت او همواره برای رزمندگان و فرماندهان، الگو و سرمشق بود.  صیاد شیرازی،محسن رضایی، رحیم صفوی، قاسم سلیمانی و محمدجعفر اسدی از جمله فرماندهانی هستند که خلیل را همواره به مثابه یک لشکر می¬دانستند.
کلید شخصیت خلیل
پیوستن به سیره و سلوک حسینی و سرمشق قراردادن سیدالشهدا علیه السلام در همه شئونات زندگی، از خلیل مجاهدی نستوه ساخته بود. مردی که در تاریکی شبهای جبهه و سحرهای نورانی سنگر، سر به آستان خداوند متعال می گذاشت، روزها مثل شیر بر دشمنان غرش می کرد .
بررسی دیدگاه بزرگان دفاع مقدس در مورد شخصیت این شهید بزرگوار نشان میدهد، شاخص¬ترین ویژگی او ، ایمان راسخ و قلبی به خداوند متعال بوده است. ایمان به خدا ، مهمترین عامل قدرت و تحرک یک رزمنده و مدافع اسلام است ، زیرا خداوند متعال مبدأ و منشأ قدرت است و به هر کاری که اراده کند تواناست .از این رو وقتی یک رزمنده و مجاهد فی سبیل الله خود را به منبع اصلی قدرت و حیات متصل کند ، از هیچ قدرتی جز او ترس و وحشت به خود راه نمی دهد و این بزرگترین سرمایه ای است که یک انسان می تواند در مسیر مبارزه با طاغوت های زمان خود داشته باشد .

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

خاطرات جنگ

🔻 #معجزه_انقلاب 1⃣

 

خاطرات مهدی طحانیان

 

🔅 مرحله دوم عملیات بیت القدس 

                جادره اهواز _ خرمشهر 

 

    تعدادی که قرار شد بمانیم، سر جاهایمان مستقر شدیم. تقریبا دویست نفر. چاره ای نبود همین دویست نفر حاضر به ماندن شده بودند و باید جلوی خط آتش طولانی عراقی ها را می گرفتیم. فرصتی نبود سنگر درست کنیم، زمین سفت بود، سرنیزه هم در زمین فرونمی رفت. وسط یک دشت باز گیر افتاده بودیم. همان جا روبه روی عراقی ها که در موضع بالاتری قرار داشتند و مشرف به ما بودند، حالت پدافندی گرفتیم.

عراقی ها با آتش شدید، بچه های در حال عقب نشینی را بدرقه می کردند. هوا گرگ و میش بود. ما برای کم کردن حجم آتش روی بچه هایمان، با عراقی ها درگیر شدیم که فکر نکنند همه عقب نشینی کرده اند. یک درگیری نابرابر! تقریبا همه با کلاشینکف تیراندازی می کردیم در حالی که عراقی ها از خط بالای خاکریز، وسط خاکریز و انتهای خاکریز و از روی جاده با ضدهوایی ما را می زدند. هوا که روشن تر شد، سمت چپ و راست را نگاه کردم، در فاصله دو متر، یک پاسدار بود که لباس سبز تنش بود و آرم سپاه را به سینه داشت. شاید بیست و سه چهار ساله بود. به من گفت: «شما آن طرف را بزن من روبه رو را می زنم.» به تایید، سر تکان دادم، همه دوروبری هایم کلاشینکف داشتند اما این سپاهی با ژ-۳ تیراندازی می کرد.

هنوز چیزی از گفتن این حرف نگذشته بود که در یک لحظه نور قرمزرنگ شدیدی مقابل چشمانم شعله کشید و خاموش شد. سر چرخاندم ببینم این نور چه بود و چه کرد، دیدم سپاهی جوانی که در دو متری‌ام بود در همان حالت تدافعی و نیم خیز، ذغال شده است. سیاه سیاه، فقط کاسه چشم هایش قابل تشخیص بود که از آنها بخار غلیظی بیرون می زد.

 

کم کم شبیه این اتفاق برای بعضی بچه ها افتاد. در چند دقیقه آدم های اطرافم تبدیل به کنده های درختان سوخته ای شدند که چیزی از بدنشان قابل تشخیص نبود. عراقی ها از فاصله نزدیک - که به صد متر هم نمی رسید - تیرهای فسفری که مخصوص پدافندهای ضدهوایی است، به سمت ما شلیک می کردند. هر لحظه منتظر بودم به کنده درخت سوخته تبدیل شوم، وقتی خواستم خشاب عوض کنم، قشنگ احساس کردم تیرها از لای انگشتانم عبور می کنند. از چپ و راست من دیگر صدای تیراندازی نمی آمد، معلوم بود اطرافیانم شهید شده اند، جنازه های سوخته را می دیدم که به چپ و راست پرتاب می شوند یا روی زمین تا مسافتی کشیده می شوند.

 خورشید کاملا بالا آمده بود و بچه هایی که عقب نشینی کردند کاملا دور شده بودند، شاید باور کردنش قدری سخت باشد، اما از آن دویست نفر فقط من زنده مانده بودم!

به زمین چسبیده بودم، گلوله ها را دیدم که کنارم خوردند و زمینی را که به زور سرنیزه نتوانستیم بکنیم، شخم زدند. کلوخ‌های بزرگی از دل زمین جدا شد که دو تکه اش در کنار هم می توانست پناهگاه خوبی برایم باشد. اگر بلند می شدم عراقی ها راحت مرا می دیدند. با دوربین هایشان همه دشت را زیر نظر داشتند، در چنین وضعیتی گیر افتاده بودم و نمی دانستم چه کنم. همین طور به عراقی ها خیره شده بودم، فکر می کردم با اشاره های متعددی که به این سو و آن سو می کنند چه اتفاقی قرار است برایم بیفتد. یک کلاه آهنی در دو سه متری ام روی زمین افتاده بود، به کلاه خیره شده بودم. بی وقفه به این کلاه تیر می خورد و آن را به چپ و راست قل میداد. احساس می کردم تیر دارد به کلاه خودم می خورد، وقتی تق تق صدا می کرد، با خودم فکر می کردم باید تا حالا صد تا تیر می خوردم اما سالم مانده بودم، حتی یک خراش کوچک برنداشته بودم. در همان وضعیت ماندم. 

 

ادامه در قسمت بعد...

 

 

پایگاه مقاومت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی

  • mojtaba sabetahd
  • ۰
  • ۰

سردار شهید 'عبدالرحمن رحمانیان' شهیدی از دیار فارس و شهر قهرمان پرور جهرم است که در تاریخ سوم دی ماه سال 65 به آسمان پرواز کرد.

 

شهید رحمانیان سال 42 در خانواده ای مذهبی در شهر جهرم از خطه فارس چشم به جهان گشود که تعلیم و تربیت دینی والدین، به پرورش انسانی مومن، متعهد و وارسته ای چون او منجر شد.

شهید رحمانیان در سالی که موج اعتراضات مردمی و سرآغاز تحولات انقلاب بود پا به عرصه جهان گذاشت؛ سالی که مردم با خون خود حماسه سال 42 را خلق کردند.

این شهید والا مقام با اوج‌‏گیری مبارزات انقلابی مردم علیه رژیم پهلوی، در صفوف انقلابی سربازان امام (ره) قرار گرفت.

شهید رحمانیان پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی نیز با حضور در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل چون سرپل ذهاب و گیلانغرب، رشادت‌‏های فراوانی از خود نشان داد.

سردار شهید عبدالرحمان رحمانیان در سال 1364 سنت حسنة حضرت رسول ( ص ) را به جا آورده و همسری شایسته برگزید. مراسم ازدواج آنها در نهایت سادگی برگزار شد و شهید اندک زمانی بعد با زندگی ساده و بی آلایش خود بدرود گفته و قدم در راهی بی بازگشت گذاشت.

تازه داماد سال ۱۳۶۴ سرانجام پس از دلاوری‌‏های بسیار در جبهه‌های جنگ تحمیلی، در نخستین روز از عملیات کربلای 4 در تاریخ سوم دی‌ ‏ماه سال 1365 در محور اروند و در سن 23 سالگی به فیض شهادت نائل آمد و به دیدار دوست شتافت.

اما پیکر پاک این یوسف گمگشته سرانجام پس از 9 سال انتظار در سال ۱۳۷۴به زادگاهش بازگشت و در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد.

رشادت های این سردار رشید اسلام در عملیات هایی چون خیبر، بدر، والفجر مقدماتی، والفجر 8 و کربلای 4 برای همیشه در دفتر هشت سال دفاع مقدس به ثبت رسید.

شهید رحمانیان در وصیت نامه خود آورده است: بار خدایا؛ این توئی که به ما راهی را نمودی که خشنودی و رضای تو در آن است. یارانت را بدان فرا خوانده و بهای آن را بهترین پاداش و برترین فرجام قرار دادی و این بهترین راهی است که می توان رفت.

در این رهگذر مال و جان مؤمنان را پذیرا شدی و بهشت برین را به آنان ارزانی دادی. آنها که در راه خدا می جنگند و می کشند و کشته می شوند و این است وعده ی راستین تو. خداوندا؛ یاری ام ده تا از آن کسانی باشم که سرمایه وجودشان را به پیشگاه تو تقدیم داشته و ارزش خویش را باز یافته اند و بر سر بیعت خود استوار و پابرجا ایستادند و بی تزلزل ندای جهت تو را با انتخاب قرب جوارت پاسخ دادند.

توفیقم عطا کن که موضعی بگیرم که موجب خشنودی تو و آمرزش گناهانم و پویای راه آن شهیدانی باشم که به عشق تو و حیات جاوید در زیر لوای حق و پرچم هدایت، قدم استوار داشته و به دشمن پشت ننموده و بی تزلزل جام گوارای شهادت را نوشیده اند.

بارالها؛ یاریم ده که در راه رسیدن به هدفم پابرجا واستوار باشم.

بارالها تو مونس تنهائی هایم بوده و هستی و امیدم به تو است و خواهد بود. مرا در راه خود ثابت قدم و استوار بدار. خدایا فقط تو را می طلبم. معبودا گویی وجودم از آتش رسیدن به عشق تو پر شده و همه اش امید پرواز دارد. گویی این قفس تنگ کفایت نگهداری این حقیر را نمی کند و باید که این میله های آهنین را بگسلم.

 

 

  • mojtaba sabetahd